#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_444
ــ چه بلایی سر اومده آبجی ؟
صداش می لرزید و دلواپسی بی شائبه ای درش موج می زد . لبخند به لب آوردم و گفتم :
ــ خوبم داداشی ، چرا انقدر هراسونی ؟ بی توجه یک قدم فاصله را طی کرد و مرا به آغوش امن و گرمش کشید . از فشار بی امان دست هاش ، خنده به صورتم رنگ زد :
ــ چه استقبال پر شوری ! حسابی غافلگیر شدم !
مرا از بغل بیرون آورد و با اخم گفت :
ــ شوخی نکن نورا ! دوستت گفت فقط ماشین خراب شده !
بازوش را فشار دادم و گفتم :
ــ نمی خواست نگرانتون کنه، یه تصادف کوچیک بود که بخیر گذشت . حالا هم سورو مورو
گنده جلو روت وایستادم . خودتو جمع و جور کن، تو که این شکلی باشی چه حاجتی به مامان گلیه! در همان لحظه صدای لخ لخ دمپایی مامان گلی و بعد صدای روح نواز و نگرانش به گوشم خورد:
ــ نیما کی بود ؟ نورام اومده ؟
خودم را از جلوی نیما کنار کشیدم و به طرف مامان گلی رفتم :
romangram.com | @romangram_com