#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_443

ــ تا خونه باهات می یام . نگام را بهش دوختم تا اطمینان خاطر پیدا کنم ، از نبودن آن حس که بیزار بودم ازش ؛ نفس راحتی کشیدم و گفتم :

ـــ باشه بیا ! لبخندی مهربان بهم زد و رو به ارشیا گفت :

ــ همین جا منتظر بمون زود بر می گردم . و من در دل چقدر قدر دانش شدم بابت این پیشنهاد . نگام را متوجه ارشیا کردم ، داشت با لبخند قشنگی تماشام می کرد :

ــ بازم ممنون آقا ارشیا ، خیلی اسباب زحمت شدم . جبران کنم براتون .

نگاش مستقیم به نگام متصل بود . با آوایی خوش طنین گفت :

ــ اختیار دارین خانم ! انجام وظیفه بود . خیلی مراقب خودتون باشین . می خوام دفعه ى بعد سلامت ببینمتون . به این همه لطف فقط توانستم لبخندی تقدیم کنم و سری به علامت خداحافظی تکان دهم . ارغوان کوله ام را رو دوشش گذاشت و با دست دیگر زیر بازوم را گرفت و به سمت خانه

حرکت کردیم .

وارد کوچه شدیم و از زیر تنها تیر چراغ برق عبور کردیم . انگار سالها بود که از این محله و کوچه دور افتاده بودم . پشت در خانه ایستادم و ارغوان متعاقب من ایستاد. دستش را دراز

کرد و زنگ قدیمی و بلبلی را فشرد . بهش نگاه نمی کردم ، به شدت نگام را ازش می دزدیدم ،

تا مبادا از این کارم پشیمان شوم . صدای قدم های پر شتابی آمد و بعد صدای کلیک باز شدن در، قامت داداش نیمام در میان قاب در کوچک آهنی پدیدار شد. نگاش پریشان و نگران بهم افتاد .

یک قدم بهش نزدیک شدم و پا به درون حیاط گذاشتم . چشماش به سرعت وراندازم کرد و روی دست و پیشانی ام ثابت شد :


romangram.com | @romangram_com