#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_442
ــ ای بچشم ، اصلا نمی گفتی سنگین تر بودی ؟ جو داشت کم کم آرام می شد و از آن همه تشویش و ترس و وحشت دیشب دیگر چیزی باقی نمانده بود . با آرامش کیک و آبمیوه را خوردیم و جانی تازه گرفتیم . حالا تنها اضطرابم رویارویی ارغوان و ارشیا با حقیقت زندگیم بود . در کمال حیرتم آرام بودم . چشمام را بستم
که ارشیا پرسید :
ــ آدرس خونه رو می گین لطفا ؟
چشام را گشودم . از توی آیینه داشت نگام می کرد. مسیر را براش مشخص کردم و ادامه دادم :
ــ برین من راهنمایی تون می کنم . سرش را تکان داد . به نظر به هیچ وجه از شنیدن آدرسم جا نخورده بود و این برام تعجب آور بود . نگام به خیابان کشیده شد ؛ کم کم به پایین شهر نزدیک می شدیم و انگار ارشیا با این خیابان ها آشنایی کامل داشت که بی توجه به من داشت مسیر را درست و دقیق پیش می رفت. بعد از گذشت ساعتی بالاخره به سر کوچه مان رسیدیم . ارغوان نگاهی به پیرامونش کرد .
بی شک تا به حال به این ور شهر پا نگذاشته بود . رنگی از تعجب در نگاش شناور بود ،
اما ارشیا مانند همیشه خونسرد و خونگرم ماشین را نگه داشت . به زحمت گفتم :
ــ ممنون که این مسیر طولانی رو اومدین ، همین جا رفع زحمت می کنم . از آیینه نگام کرد :
ــ کدوم کوچه ست ؟ می برمتون دم خونه .
ــ واقعا مرسی ! ولی ماشین تو کوچه نمی ره ، این چند قدم رو خودم پیاده می رم .
ارغوان باهام پیاده شد و گفت :
romangram.com | @romangram_com