#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_441
جواب مامانت رو می دادم ؟ خدا بهم رحم کرد . سرم را روی شانه اش گذاشتم :
ــ باز تو از سر گرفتی این حرفا رو ؟ من با خواست و میل خودم اومدم .چرا خودت رو مقصر می دونی آخه قربونت برم ؟
ــ من اصرار کردم ! ولی خب خدا خیلی بزرگه نورا ، وقتی تو اون حال دیدمت نذر کردم
اگه خوب بشی دیگه تموم نماز هام رو سر وقت بخونم . لبخندی به لبام راه پیدا کرد :
ــ چه نذر خوبی کردی ، پس دیگه تو هم نمازخون شدی خواهر؟ خندید :
ــ به گمونم خواهر! ارشیا در عقب را باز کرد و کیسه ای به سمتمان گرفت :
ــ بفرمایید خانم ها ! بخورین یکم جون بگیرین قربون صدقه ى هم برین! خنده را به لبامان کشاند . صاف سر جام نشستم و ارغوان کیسه را گرفت و گفت :
ــ دستت در نکنه داداش ؛ دارم از گشنگی پس میافتم به خدا! ارشیا دوباره پشت فرمان قرار گرفت و از توی آیینه نگاهمان کرد :
ــ می دونم آبجی جان ، زود بخور تا دوباره برنگشتیم بیمارستان . ارغوان با خنده نی را در پاکت آبمیوه که عکس آناناس رویش خودنمایی می کرد ، فرو کرد و به سمت من گرفت و بلافاصله یک کیک هم ضمیمه اش کرد :
ــ بخور خواهر !
ــ خودتم بخور.
romangram.com | @romangram_com