#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_440

ــ حتما ، زود باشین بریم تو ماشین تا براتون یه چیزی بگیرم بخورین . خودتم رنگت پریده و

معلومه ضعف داری آبجی کوچولو . با حرفش نگام به ارغوان افتاد. ارشیا درست می گفت ، رنگ سفید صورتش مثل گچ دیوار بود و اوضاع نا بسامانش به شدت توی ذوق می زد . دستش را فشردم و گفتم :

ــ الهی بمیرم با این حال ات داری پرستاری منو می کنی ! بهم نظر دوخت . تو چشماش یک دنیا عشق و علاقه فوران می کرد :

ــ خدا نکنه دوستم ، بمونی برام! من خوبم غذا بخورم رو به راه می شم . می دونی که چقدر بنده ى این شکم وامونده ام !

با خنده سر تکان دادم . ارشیا همراهی ام کرد و گفت :

ــ کیه که ندونه !

کنار ماشین رسیده بودیم ، پام پیش نمی رفت برای سوار شدن . ارغوان که تردیدم را دید بازوم را گرفت و فشار آرامی بهش وارد کرد . ارشیا ازمان فاصله داشت ، آهسته زیر گوشم گفت :

ــ نگران هیچی نباش ، ارشیا خیلی مردتر از این حرف هاست . می دونم تردید ات برای چیه، ولی به انسانیت داداشم شک نکن . اون هرگز به خودش اجازه نمی ده به تو ترحم کنه . قرامون هم یادت نره ، دیگه منو از خودت بدون و برای این جور چیزا ازم دوری نکن . صدای پر محبتش دلم را آرام کرد . در عقب را گشود و مرا به جلو هول داد . روی صندلی نشستم و ارغوان هم به کنارم آمد . ارشیا پشت فرمان نشست و ماشین را به حرکت در آورد. خودم را به خدا و دست سرنوشت سپردم و به پشتی صندلی تکیه دادم . دیگر بیش از این توانایی

پنهان کاری نداشتم . به قول معروف آب از سرم گذشته بود .یک روز و یک جایی باید زندگیم

برای این دو آدم دوستداشتنی رو می شد . به ظاهر امروز همان روز و اینجا همان جا بود. بعد از طی مسافتی کوتاه ارشیا کنار یک سوپر مارکت نگه داشت و بی حرف پیاده شد .ارغوان دستم را گرفت و با محبت نواز ش اش کرد :

ــ خدارو شکر که بخیر گذشت نورا . اگه یه طوریت می شد من چیکار می کردم ؟ چطوری


romangram.com | @romangram_com