#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_439
نا امید گفتم :
ــ منو برسونین ایستگاه مترو شما برین خونه .
به ناگاه ایستاد و با تشر گفت :
ــ حرف بیخود نزن نورا ! فکر اینکه با این حال ولت کنم خودت بری خونه ، همین حالا از
اون مغز پوکت بیرون کن !
لحن محکم ارغوان دهانم را بست . به نظر می رسید امروز، روزی ست که ارغوان بالاخره باید از نزدیک با من و زندگیم آشنا شود . بردن ارغوان به خانه برام تا حدودی قابل قبول تر بود ، اما
ارشیا که حالا فقط دو قدم با ما فاصله داشت هیچ چیز ازم نمی دانست و غرورم این اجازه را
نمی داد که او را با آن ماشین گران قیمتش ، به پایین ترین نقطه شهر ببرم. ارشیا جلوم ایستاد :
ـ خوبین ؟ کارای ترخیص تموم شد می تونیم بریم. ارغوان جای من گفت :
ــ نورا خیلی ضعف داره، اول باید یه چیزی بخوره .
romangram.com | @romangram_com