#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_438
رفته بود و با لرزش های ریز و لذت بخش اش تمام تنم را بی حس می کرد . چند قدم که برداشتیم
ارغوان با صدایی جدی گفت :
ــ فکر می کنم حق با فاطمه ست ، امیرعلی که من امروز دیدم اصلا بهش نمی یومد که
فقط قصد شکارت رو داشته باشه ! این همه فداکاری و توجه و نگرانی این همه احساسی که خرج تو کرد، واقعا می تونه فقط برای شکار کردنت باشه ؟ و اون نگاه آخرش ، انقدر آشوب
داشت و پر از حس بود که دلم تکون خورد نورا ! به گمونم صیاد خودش تو دام عشق گرفتار شده !
تپش دلم بیشتر شد و نور امید درش تابید. سرم چرخید و به صورتش نگریستم اما زبانم نافرمانی
کرد و گفت :
ــ تو هم ارغوان ؟ از تو دیگه انتظارش رو نداشتم ! چرت و پرت گفتن رو تموم کن زود بریم .
من باید برم خونه مامانم بد جور نگرانه الان . استرس واسش سمه .
از اتاق بیرون رفتیم . ارغوان لبخندی زد :
ــ باشه الان می برمت خونه ولی رو حرفای من حساب کن دختر؛ یارو بدجور خاطرخواه شده! چشمام بی اراده دور تا دور راهرو چرخید . با دیدن ارشیا که به سویمان می آمد آه کشیدم و
romangram.com | @romangram_com