#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_437
خیس عرق بود و از حال رفته بودی . معلوم بود درد وحشتناکی رو تحمل کرده بودی. ما دوتا دهنمون قفل شده بود . دکتر که سراسیمگی ما رو دید بلند شد و با مهربونی گفت :
ــ چرا شما دو تا انقدر دستپاچه این ؟ ناسلامتی دانشجویی پزشکی هستین ! از این چیزا خیلی بدتر ش رو باید از سر بگذرونین . امیرعلی با صدایی آروم و کلافه پرسید :
ــ حالش خوبه دکتر؟ چرا از حال رفته باز؟ دکتر یه نگاه شیطونی بهش کرد و گفت :
ــ خوبه پسر جان! طبیعیه از حال بره ، کم دردی تحمل نکرده ! بهتره تو بری به حال خودت برسی . سرت آسیب دیده و رنگت پریده. خیالت از بابت این خانم جوان راحت باشه ، بهوش بیاد
اش خیلی آروم تر شده .
من اومدم کنارت و امیرعلی با نامیلی در حالی که نگاهش تا آخرین لحظه به تو میخ شده بود ،
از اتاق رفت تا به زخم خودش رسیدگی بشه .
ارغوان بلند شد و کفش هام را زیر پام جفت کرد . با همراهی اش سر پا ایستادم ؛ سر گیجه امانم نداد و او را محکم نگه داشتم . با دلواپسی پرسید :
ــ خوبی ؟ سرگیجه داری ؟ سرم را جنباندم :
ــ خوبم ، آره اما داره بهتره می شه .
ــ الان می ریم یه چیز می خوریم خوب می شی . ضعف کردی دوستم . درست می گفت ضعف کرده بودم اما بیشتر از حرفاش، دلم با حرف های ارغوان قیلی ویلی
romangram.com | @romangram_com