#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_436
ــ اون بیرون چه اتفاقی افتاد ؟ حس کردم حرفت رو نصفه ول کردی .
یک آن با هیجان روبه روم روی تخت نشست و در حالی که دکمه های مانتوی جدید را می بست
با صدایی پر شر و شور گفت :
ــ نمی دونی نورا این یارو چه حالی داشت ! من خودم داشتم از ترس غش می کردم ولی وقتی
هول و ولای اون رو می دیدم از تعجب می خواستم شاخ در بیارم .تو آمبولانس که از حال رفتی داشت خودش رو می کشت . انقدر دست پاچه و نگران بود که مامور اورژانس با شک و تردید ازش پرسید نسبت خاصی با تو داره ؟ امیرعلی جا خورد و یه آن ساکت شد ولی چیزی نگذشت به خودش اومد و با اخمی زهر دار بهش توپید : شما کار خودت رو بکن به این چیزا کار نداشته باش !
طفلک ماموره جگرم براش کباب شد ، دیگه تا رسیدن به بیمارستان یک کلمه حرف نزد و لالمونی گرفت . دکتر که اومد بالا سرت یارو یکسره سوال جوابش کرد . هی چنگ می زد تو موهاش و آه می کشید و با یه نگاه خاصی وراندازات می کرد . اون وسط عکس العملاش انقدر متعجم
کرده بود که فرصت نداشتم واسه حال تو نگران باشم . دکتر که دید حال ما طبیعی نیست از اتاق
بیرونمون کرد . تمام یک ساعت که اون تو بودی پسره راه رفت و راه رفت . صدای قدم های محکمش اعصابم رو خورد می کرد ولی از بس بداخلاق و اخمو شده بود که می ترسیدم یک کلمه بهش چیزی بگم . جدا ترسناک شده بود نورا ، انقدر نگران بودم و عصبی تا جرات کردم بهش بتوپم صدای فریاد تو جگرمون رو آتیش زد . برای لحظه ای ساکت شد، روسری را روی سرم مرتب کرد و لبخندی تلخ بهم زد. بی صبرانه منتظر شنیدن ادامه ى ماجرا به دهنش زل زدم با آه عمیقی گفت :
ــ خیلی حال بدی بود ، دوست داشتم بمیرم تا اون فریاد وحشتناکت رو نشنوم .
امیرعلی مثل من صبر نکرد، ته راهرو وایستاده بود ؛ به محض شنیدن صدات دوید سمت اتاق، نورا حالش خیلی غریب بود . به جرات می تونم بگم تو چشماش اشک جمع شده بود ولی باهاش مبارزه می کرد نکنه که اشک ها بریزن بیرون . دلم براش سوخت؛ بی هوا در اتاق رو وا کرد
و اومد تو ؛ منم دنبالش . دکتر بهمون اخم کرد اما پسره بی توجه اومد سمت تو تمام صورتت
romangram.com | @romangram_com