#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_434
ــ خوبم ممنون که نگران شدین . ارغوان یکم شلوغش کرده !
اخم هاش در هم پیچ خورد و نا خدا گاه به عقب برگشت و نگاش به در بسته رسید . نگاه های گاه و بیگاهم به او این باور را داده بود که منتظر کسی هستم . دروغ چرا حدسش درست بود . بی تابانه منتظر امیرعلی بودم . امیدی واهی در ته قلبم بهم می گفت منتظرش بمانم ،
شاید دوباره برگردد و همان طور که در آن ساعت های طولانی تنهام نگذاشته بود ، باز بیاید و کنارم بماند ؛ اما چه امید بیهوده و عبثی. نگاه آخر امیرعلی پر از غضب بود و همیشه در چنین وقت هایی غیبش می زد .
ارغوان به حرف آمد :
ــ من شلوغش کردم ؟ خودت که قیافه ى داغونت رو ندیدی خانم ! اون فریادت رو که دیگه
نگم ! من و امیرعلی نزدیک بود از ترس پس بیافتیم !
گوش هام تیز شد و نگام به سرعت به او دوخته شد. حتی شنیدن نامش و حرف زدن در موردش باعث بیقراریم می شد . ارغوان لبش را از تو به دندان گزید و مسیر صحبتش را عوض کرد :
ــ فکر کنم دیگه سرم ات تمومه، ارشیا کارهای ترخیص رو انجام می دی یا من برم ؟
ارشیا که با نگاهی کاونده جفتمان را زیر نظر داشت تکانی به خودش داد و گفت :
ــ من می رم ، تو نورا خانم رو آماده کن .
و کیسه ای که در دستش بود به سمت ارغوان گرفت و با نگاه جوینده ى دیگری پاشنه چرخاند و از اتاق بیرون رفت . با رفتنش ارغوان پوفی کشید و حینی اینکه مانتویی مشکی رنگ از درون کیسه بیرون می کشید گفت :
romangram.com | @romangram_com