#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_433

ــ به ارشیا زنگ زدم ، الاناست که دیگه برسه . سرم تو هم تموم شه با هم می ریم. صدای زنگ تلفانش وادارش کرد بلند شود :

ــ ارشیاست ، الان بر می گردم .

ارغوان بیرون رفت و مرا با عامل بی قراری دلم تنها گذاشت . بهم خیره شد و بعد از چند

لحظه که در هول و ولای دلم گذشت ، به حرف آمد . صداش بسیار گرم و دلنشین بود :

ــ بدجور منو ترسوندی چشم سیاه ! دیگه هیچوقت جلوی چشمای من آسیب نبین !

دلم به مانند گنجشکی به دیواره های سینه ام می کوبید و تمام جانم از حس نهفته توی صداش، به لرزه در آمد. صورتم گُر گرفت و تمام وجودم به مانند آتش گرم شد . آنقدر در مقابل نرمش امیرعلی زبون و بیچاره بودم . با آمدن ارغوان و ارشیا فرصت پاسخگویی ازم گرفته شد. هر چند هیچ پاسخی هم برای این اظهار محبت آشکارش نداشتم . ساعت ها وقت می خواستم برای تجزیه و تحلیل جمله ى مهر آمیزش .

با دیدن ارشیا آن حس از چشمان امیرعلی پر کشید و صورتش سخت شد . با نگاهی برزخی و بی توجه به آنها ، به سرعت از اتاق خارج شد و دلم را عزادار کرد . آه حسرت باری از سینه ى انباشته از عشقم بیرون پرید .ارشیا بی توجه به امیرعلی با عجله به طرفم آمد ؛ در حالی که نگاه آرزومندم هنوز به در خشک شده بود جواب سلامش را دادم :

ــ سلام آقا ارشیا . کنار تختم ایستاد و با نگاهی پر آشوب بهم خیره شد :

ــ حالتون چطوره نورا خانم ؟ وقتی از ارغوان ماجرا رو شنیدم نفهمیدم چطوری خودمو به اینجا رسوندم ! دستتون بهتره ؟

نگام را به زحمت از در بسته شده کندم و به چشمان سبز ارشیا که حالا تیره شده بود سپردم ؛

با صدایی بی رمق گفتم :


romangram.com | @romangram_com