#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_432
ــ اینبار واقعا خفیفه !
کنار تختم ایستاد و با نگاهی که مهربانی درش شناور بود گفت :
ــ یعنی خیالمون راحت باشه که دیگه خوبی ؟ در حالی که دست و پام برای محبت نگاش می لرزید گفتم : ــ واقعا خوبم و می خوام هر چه زودتر برم خونه ، مامانم نگرانمه .ساعت چنده اصلا ؟
ارغوان به حرف آمد :
ــ نزدیک صبحه ، سرمت تموم شه مرخصی ، می ریم خونه .
خیالم راحت شد و نگام بازیگوشانه سمت امیرعلی سرک کشید. چسب زخمی روی پیشانی اش به چشمم آمد و زخم سرم را به خاطرم آورد. دستی به سرم کشیدم ؛ باند پیچی شده بود. امیرعلی
فوری گفت :
ــ چهار تا بخیه ى ناقابل خورده !
ــ از باقی بچه ها چه خبر؟ فاطمه کجاست؟ ارغوان جواب داد :
ــ همه اشون تحت درمانن ؛ فاطمه هم اومد، تو بیهوش بودی به زور فرستادمش خونه .
ــ خوب کاری کردی . تو هم دیگه برو مامانت اینا نگران می شن .
romangram.com | @romangram_com