#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_431
بود! با بغض بیشتر نگام کرد:
ــ تو هم جای من بودی همین حال رو داشتی ! مُردم و زنده شدم نورا ! جونم رو بالا آوردی دختر. اون فریادت دلم رو آتیش زد .
ــ خیلی خب حالا به جای گریه گوشیم رو بده یه زنگ به مامانم بزنم ؛ بیچاره الان از ترس کم مونده سکته کنه. دماغش را میان دستمال فین کرد و گفت :
ــ تلفنت زنگ زد ، من جواب دادم و به دروغ گفتم تو خوابیدی و ماشینمون تو راه خراب شده ،
ممکنه صبح برسیم تهران .
نفسی با آسودگی کشیدم و چشمکی براش زدم :
ــ کارت درسته رفیق ! بالاخره خندید :
ــ خوبی ؟ دیگه درد نداری ؟
ــ نه خوبم، یه درد خفیف که اونم مهم نیست . صدای امیرعلی متعجبم کرد و نگام را به سمتش کشاند . تازه وارد اتاق شده بود:
ــ وقتی تو می گی خفیف ، حتما جدیه !
دلم در سینه باز بنای بی تابی گذاشت . نگاه از آن نگاه مستقیم و نافذ گرفتم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com