#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_430

دستم زیر دستای ماهرش مالیده می شد و درد بهم نیشتر می زد. در حالی که درد را به زور تحمل

می کردم گفتم :

ــ بله . دوباره پرسید :

ــ ترم چندی ؟

ــ ترم دوم . لبخند زد :

ــ پس حالا حالاها راه داری دختر جون ! باید تو این راه استخون بترکونی تا یه دکتر درست و حسابی بشی! می خواستم به حرفاش گوش بدهم اما آن درد لعنتی اجازه نمی داد. دوباره سخنگو شد :

ــ منو نگاه !

همین که نگام از روی بازوم کنده شد و به صورت او رسید، بازوم را کشید و با یک حرکت استخوان ترقی صدا خورد و سر جای خود برگشت . آتشی به جانم افتاد که دیگر قادر به تحملش نبودم و فریادی جانکاه از اعماق وجودم کشیدم . تمام تنم به عرق نشست و تاب و توان از کف دادم . چشام دوباره روی هم افتاد و از حال رفتم .

*******

بار دیگر که چشام را باز کردم ارغوان کنارم نشسته بود و با چشمانی که هنوز می بارید ،بهم نگاه می کرد . دستم دوباره آتل بندی شده بود و از آن درد وحشتناک خبری نبود. دردی ملایم در ناحیه ى آرنج جریان داشت . رو به ارغوان با صدایی خش دار گفتم :

ــ خسته نشدی انقدر اشک ریختی ؟ بخدا من خسته شدم ! هر وقت نگام بهت افتاد اشکت سرازیر


romangram.com | @romangram_com