#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_429

ارغوان دستم را گرفت و بغض دار گفت :

ــ خیلی زود تموم می شه دوستم. براش سر تکان دادم و امیرعلی با صدایی دلنواز که دلم را در هر حالتی که بودم ، حالی به حالی می کرد گفت :

ــ خوب طاقت آوردی چشم سیاه ! چیزی دیگه نمونده، قوی باش ! سرم جنبید و دلم لرزید . چشام گرم شد و پلک هام روی هم افتاد .

چشام را که گشودم دکتر بالای سرم ایستاده بود و بهم لبخند می زد :

ــ خُب خانم جوان ، شنیدم که خیلی شجاع و با شهامتی! می خوام استخونت رو جا بندازم .

ممکنه خیلی درد داشته باشه ! آماده ای ؟ با حاضر جوابی که در آن حال حیرت بر انگیز بود گفتم :

ــ یعنی ممکنم هست که درد نداشته باشه ؟ به کنایه ى حرفم خندید. مرد سن و سال داری بود و ریش و سبیل جوگندمی داشت. موهاش

هم جوگندمی بود و نگاش بسیار مهربان به نظر می رسید . آتل دستم را باز کرده بود . نگام به

اطراف چرخید. با لحن بامزه ای گفت :

ــ دنبال دوستات نگرد .انقدر هراسون و بی قرار بودن که فرستادمشون بیرون! به پرستار اشاره ای کرد و خودش مشغول وارسی دستم شد . آستین مانتوی محبوب پلو خوریم بریده شده بود و افسوس به دلم نشانده بود. دکتر باز به حرف آمد :

ــ دانشجوی پزشکی هستی درسته ؟


romangram.com | @romangram_com