#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_428

احساس کردم . امیرعلی که کنارم حرکت می کرد با لحن عتاب آلودی گفت :

ــ نکن اونجوری با لبات ! داد بزن لعنتی ! ناله کن ! مگه چی ازت کم می شه ؟! صدای گریه ى فاطمه و ارغوان بی تابم کرد و فریاد امیرعلی لبخند به لبم کشاند . آنهم در آن

اوضاع قاراشمیش؛ به نظرم آمد دیوانه شده ام . وارد ماشین اورژانس شدیم. امیرعلی خودش باهام سوار ماشین شد و با لحنی دستوری و خشن به بچه ها گفت :

ــ من باهاش می رم !

ارغوان بی پروا به اعتراض گفت :

ــ من می خوام باهاش برم ! تو چرا بری ؟

در آن حاگیر و واگیر نگاه زهر آلود امیرعلی را دیدم که متوجه ى ارغوان شد :

ــ زود باش تو هم سوار شو! ارغوان با عجله سوار شد و فاطمه با نگرانی بر جای ماند . در بسته شد و ماشین حرکت کرد. امیرعلی از مامور اورژانس پرسید :

ــ استخونش در رفته ، باید چیکارباید بکنیم ؟ مامور اورژانس سرمی به دستم متصل کرد و در حالی که میزان ریزشش را تنظیم می کرد گفت :

ــ باید دکتر ببینه ، این در حیطه ى کاری ما نیست . شما براش آتل بستین ؟ امیرعلی سر تکان داد و مامور گفت :

ــ کارتون خوب بود. بازش نمی کنم تا درد بیشتری بهش تحمیل نشه . الان براش مسکن می ریزم تو سرم .


romangram.com | @romangram_com