#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_427
ــ خوبم ! چهره اش را نمی دیدم اما او به صورتم دید داشت . با لحن خاصی گفت :
ــ پس هنوز درد داری !
خنده ام گرفت . حالا امیرعلی هم خوب مرا می شناخت و منظور پس حرف هام را به وضوح
می فهمید . این نزدیکی ، این همدلی، برام خوشایند بود ؛ سوای هدفش که هنوز پابر جا بود .
و قسمت بد ماجرا هم همین بود، که فرصت لذت بردن از این حس های مشترک را ازم می گرفت . عاقبت بعد از طی ساعتی طولانی در میان آه و فغان و گریه های بلند و گاها یواشکی ،صدای آژیر آمبولانس و ماشین آتشنشانی بهمان امید داد و شور وشوق در دلهامان کاشت . امیرعلی و مانی
همان جا کنار جا مانده بودند که بارسیدن کمک به سمت اتوبوس هدایتشان کنند . لحظه های بعدی به تندی گذشت . درهای اتوبوس بالاخره شکسته شد و یکی یکی بچه ها پیاده شدند. نوبت که به
ما رسید، ارغوان زیر بازوم را گرفت و در حالی که باز اشکش سرازیر بود، کمکم کرد بلند
شوم . دیگر رمغی در من باقی نمانده بود و آخرین تتمه از نیروم را برای خارج شدن از اتوبوس به کار گرفتم . کنار پله هاش که رسیدم سرم گیج رفت و درد امانم را برید. صدای دویدن قدم هایی
را شنیدم و بعد صدای امیرعلی که امشب ناجی بی چون چرای همه ما شده بود :
ــ مراقب باش ! صبر کن کمک بیارم! تن صداش به شدت نگران و کلافه بود. فاطمه پشتم ایستاده بود و پهلو هام را محکم گرفته بود .
واقعا داشتم از حال می رفتم . با دید تارم متوجه دو مامور اورژانس شدم که برانکاردی را حمل می کردند . به کنارمان آمدند و با کمک آنها از پله ها پایین رفتم . پاهام سست بود و عملا فاطمه و ارغوان مرا حمل می کردند . روی برانکارد که دراز کشیدم ، درد جانم را لبم رساند و به شدت لب زیرینم را به دندان گرفتم ؛ به طوری که شوری خون را در دهانم
romangram.com | @romangram_com