#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_426
مستولی گشت . ارغوان با دلواپسی گفت :
ــ خدا کنه گم نشن. فاطمه با اطمینان گفت :
ــ نمی شن! از اینجا جاده پیداست . من می تونم چراغ ماشین های گذری رو ببینم .
ارغوان نفس راحتی کشید اما من هنوز در حال و هوای بدی دست و پا می زدم . روی دلم
انگار اسید پاشیده شده بود که انقدر می جوشید .
لحظه ها به کندی سپری می شد . بعد از خوردن مسکن دردم سبک تر شده بود، اما دلواپسی برای امیر علی که حالا نقش قهرمانمان را داشت ، نمی گذاشت آسوده باشم . بعد از ساعتی طولانی که به نظرم عجیب کشدار گذشت ، سرو کله شان پیدا شد و دل بی قرارم به آرامش دعوت شد . شمس سرش را از درون پنجره ى شکسته بیرون فرستاد :
ــ چی شد ؟ تونستین زنگ بزنین ؟ صدای دلنشین امیرعلی قلبم را در آرامشی ژرف فرو برد :
ــ بله استاد ، تا یک ساعت دیگه امداد می رسه .
صدای جیغ و گریه ى خوشحالی باز بلند شد. ارغوان دوباره اشک به دیده آورد و با ذوق فاطمه را بغل کرد و در آغوش هم گریستند. کاری که به نظر امیرعلی نرمال بود و من فاقدش بودم. نور زیر پنجره ام زد و بعد صدای آمرانه ی امیرعلی وارد مجراهای گوشم شد :
ــ حالت خوبه چشم سیاه ؟
از توجه اش قلبم غرق لذت شد و بی اراده زبان گشودم :
romangram.com | @romangram_com