#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_425

ــ کی فکرشو می کرد این یاروی بی کارو بی عار تو همچین موقعیتی همچین رفتاری از خودش نشون بده ! من که خیلی از واکنش اش در تعجبم !

ــ منم همین طور! اصلا گمون نمی کردم انقدر خوب مدیریت بحران بدونه !

فاطمه سر رسید و قرصی به طرفم گرفت :

ـــ نورا جون بیا این مسکن رو بخور، پارتی ات فرستاده !

با چهره ای جدی این ها را گفت و من و ارغوان را مات کرد. نمی فهمیدم چگونه در چنین شرایطی هنوز بذله گویی اش را حفظ کرده است . با لبخندی قرص را ازاو گرفتم و گفتم :

ــ ممنون ، از پارتیم تشکر کن ! خنده ی کوتاهی کرد و شیطنت به چشماش هجوم برد :

ــ چشم حتما !

خنده ام گرفت و بی حال به لبخندی اکتفا کردم . در همین حین امیرعلی به همراه نیما خرده شیشه ها

را کنار زد و بالای پنجره ى اتوبوس رفت . چرخید و پاهاش را بیرون اتوبوس آویزان کرد. نگاهی به زیر پاش کرد که مانی با استفاده از چراغ قوه ى گوشی زمین را براش روشن کرده بود . فاصله زیادی نبود اما بهر حال پریدن ازش خطرناک به نظر می رسید . امیرعلی شجاعانه پرید

و من بی اختیار جیغ کشیدم . جفت پا روی زمین فرود آمد. دلم به تالاپ تولوپ افتاد ،اما او با سری بر افراشته راست ایستاد و هوای مانی را که حالا او خیال پریدن داشت، نگه داشت . مانی هم پرید و خوشبختانه به سلامت به زمین پا نهاد و خیالمان را راحت کرد .آن دو با داشتن چراغ

قوه های گوشیشان به سمت جاده رفتند . دلم مثل سیر و سرکه جوشید و نگرانی به همه ى وجودم


romangram.com | @romangram_com