#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_424
یک آن یادم به مامان گلی و نیما افتاد و دلم تیر کشید . حتما تا الان بارها باهام تماس گرفته بودند و نگرانی به دلشان چنگ انداخته بود. ارغوان آهی کشید :
ــ خدا کنه هر چه زودتر این کابوس تموم شه ؛ من دیگه طاقتش رو ندارم نورا . با اینکه ته دلم خالی شده بود، دستش را فشردم و گفتم :
ــ نذار ضعف ات بهت چیره بشه ، تو می خوای دکتر بشی، انقدر موقعیت های عجیب و غریب
دیگه به سراغت می یاد که حد نداره . خودت رو با این اتفاق قوی کن عزیزم .ما فقط چند دقیقه با جاده فاصله داریم؛ اگرم در باز نشه صبح از جاده کاملا اتوبوس پیداست ، به کمکون می یان، مطمئن باش !
حرفام دلش را آرام کرد و قدری آشوب چشماش کم شد . کنارم نشست :
ــ دستت چطوره ؟
ــ خوبم نگران من نباش .
ــ هستم ! من آوردمت اینجا .
ــ باز شروع نکن ارغوان باشه ؟
ــ این حقیقته نورا و عوضم نمی شه ! پوفی کردم و کلافه نگام را به بیابان دادم . صدای شکسته شدن شیشه باعث خوفم شد و نگام را
متوجه ی خود کرد . امیرعلی با چیزی شبیه قفل فرمان به شیشه می کوبید . شیشه ی محکم اتوبوس کم کم ترک برداشت و بالاخره شکست . ارغوان در حالی که به او می نگریست گفت :
romangram.com | @romangram_com