#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_423

ــ می تونم تحمل کنم .

بهم لبخند دلگرم کننده ای زد :

ــ تو دختر سفت و سختی هستی ! خیلی زود از این جهنم خلاص می شیم ؛ نگران نباش . پلک زدم و او دوباره گفت :

ــ می رم برات حداقل یه مسکن پیدا کنم . او هم که رفت ، چشمام روی هم افتاد . صدای همهمه و گریه و التماس گوشم را پر کرد . به یکباره تمام انرژیم را از دست دادم و چشمام گرم شد . دوسداشتم کمی بخوابم؛ شاید همه ى این ها وهم و خیالات باشد، اما آن درد وحشی اجازه خواب به چشمام نمی داد. مدتی گذشته بود و تلاش مردها برای باز کردن در اتوبوس بی ثمر مانده بود . در کمال شگفتی امیرعلی در صف اول داوطلبان کمک بود . با جدیت تلاش می کرد در اتوبوس را بگشاید. این عزم جزمش در بحران ، برام عجیب و باور کردنی می نمود . امیرعلی شیطان و فارغ از دنیا ، حالا در یک پوسته ى دیگر فرورفته بود

و یک جنبه ى جدید از شخصیت اش را به نمایش می گذاشت ، که مرا متعجب می کرد . دلم برای این شخصیت هم می لرزید و چه بسا بیشتر از پیش بی تاب و مصرانه براش در سینه می کوبید .

ارغوان بالاخره کنارم آمد صورتش آشفته بود و چشمای سرخ از اشک اش ورم داشت . کمی از موهاش به طور نامرتب از روسری اش بیرون زده بود و گره ى روسری اش کج شده بود . دوست پاستوریزه ام امروز واقعه ای هولناک را تجربه می کرد ، که تا به امروز حتی مشابه کوچکی ازش را نچشیده بود . دلم براش به رحم آمد و با مهربانی گفتم :

ــ خوبی ؟

سری تکان داد و با نگاه غریبی به سرتاسر اتوبوس گفت :

ــ یعنی از اینجا جون سالم به در می بریم ؟

ــ البته ، معلومه که می بریم !حداقل واسه کسایی که منتظرمونن و الان دلشون هزار تا راه

رفته !


romangram.com | @romangram_com