#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_422

در تمام سلولهای تنم پیچید . در حالی که با احتیاط آن قطعه پلاستیک را دور دستم با شال محکم می بست ، حواسش به صورت در هم رفته و نفس حبس شده ام بود. گره را که زد نفسم رفت و

دوباره برگشت . نفس عمیقی کشیدم که باعث شد به چشمام زل بزند و با لحن خاصی بگوید :

ــ چرا مثل باقی دخترا نیستی ؟ الان کمِ کمش باید از درد ناله کنی ! دو تا جیغ بزنی ! اشک بریزی! چرا هیچکدوم از این کارای نرمال رو نمی کنی ؟ به زحمت و نفس نفس زنان گفتم :

ــ الان داری بهم می گی که نرمال نیستم ؟ لبخند زد . کمی بهم نزدیک شد و با صدایی سنگین و خواستنی گفت :

ــ دارم می گم خیلی مغروری غزال وحشی و همین غرورته که نمی ذاره ازت دست بکشم ؛

چون بی اندازه شبیه خودمی و من این شباهت رو دوسدارم !

اگر نفسم می رفت و دیگر باز نمی گشت حق داشتم ، نداشتم ؟ آن صدا ، آن نگاه ، داشت مقاوتم را در هم می شکست . دلم بی مهابا به قفسه ى سینه ام می کوبید و جان و پی ام تحت تاثیر کلامش سست و بی حس شده بود . امیرعلی قدرت این را داشت که با یک جمله مرا ویران کند و بعد دوباره از نو بسازد . لبخندی جذاب گوشه ى لبش پدید آمد و ازم فاصله گرفت . هنوز نفسم را گم کرده بودم بلند شد و گفت :

ــ فعلا می رم به کمک بقیه ، بازم بهت سر می زنم چشم سیاه !

رفت و مرا با دلی بی قرار که عجیب خواهانش بود، تنها گذاشت .سرم را به پشتی صندلی تکیه

دادم و نگام به ظلمات بیرون دوخته شد . این شور و التهاب برای مردی غریبه هرگز در تصوراتم نمی گنجید . همه ى وجودم به سمتش کشیده می شد و این کشش داشت مرا به جنون می کشاند. شمس دوباره کنارم آمد و با دیدن دستم گفت :

ــ خیلی درد دارین ؟ سرم را کمی به سویش مایل کردم و با خستگی گفتم :


romangram.com | @romangram_com