#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_421

ــ جای لپ تاپ کوله پشتی اش رو بریده ؛ بذارین دستتون رو ببنده .

امیرعلی غرید :

ــ مانی تو برو دنبال یه کار دیگه! اینجا واینستا !

مانی با لبخندی پر شیطنت که در آن لحظات بعید می نمود گفت : ــ باشه چشم ! شما خودتو کنترل کن ! با نگاه گرمی ازمان دور شد . نگام به چشمان امیرعلی متصل شد :

ــ کوله پشتی ات رو زدی داغون کردی ؟

بی حوصله گفت :

ــ الان یه کوله پشتی بی ارزش اهمیت داره به نظرت ؟

ــ اینکه برای چی اونو بریدی و می خوای به دست من ببندی اهمیت داره !

لحن محتاط و نگاه کاوشگرم باعث شد عاقبت لبخند بزند و در میان آن حجم از درد از هستی

ساقطم کند :

ــ خیلی کله شقی چشم سیاه ! الان من یه دانشجوی رشته ى پزشکیم که با اندک معلوماتی که دارم می خوام به یه مصدوم امداد برسونم ؛ هیچ فکر دیگه ای پشت این قضیه نیست . حالا می ذاری کارمو بکنم؟ تحکم صداش و صداقت نگاش مرا وا داشت دستم را به سمتش بگیرم ، که درد استخوان سوزی


romangram.com | @romangram_com