#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_420
ــ این چیه ؟
بی توجه بهم گفت :
ــ دستت رو می تونی بیاری جلو؟
ــ پرسیدم این چیه ؟ می خوای چیکار کنی ؟
ــ این تنها چیزیه که تونستم پیدا کنم و می خوام باهاش دستت رو آتل ببندم . اگه کنجکاویت
تموم شد همکاری کن تا زودتر کمی از دردت رو کم کنیم .
امیرعلی به فکر کم کردن دردم بود و می خواست کمکم کند؛ باید کمک او را قبول می کردم ؟
بعد چه ؟ چرا از بین این همه آدم او پیش قدم کمک به من شده بود؟ اگر منظوری پشت این جانفشانی
هاش بود چه خاکی به سرم می کردم ؟ بی حرکت فقط نگاش کردم . با حرص پوفی کشید و نگام کرد :
ــ چرا حرف گوش نمی دی دختر ؟
ــ چرا می خوای کمکم کنی ؟ اصلا این رو از کجا آوردی ؟ مانی به حرف آمد :
romangram.com | @romangram_com