#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_419

ــ الهی برات بمیرم نورا که همش بلا ملا سر ت می یاد . بخدا شرمنده اتم ! اگه من اصرار به

این سفر نمی کردم حالا تو هم اینطوری درد نمی کشیدی . اگه می دونستم ... نگذاشتم ادامه بدهد . دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم :

ــ باز که به شر و ور افتادی دختر! خیلی هم کار خوبی کردی؛ سفِر عالی و فراموش نشدنی بود. اتفاقِ دیگه ! اگه کسی باید مقصر معرفی بشه ، اون راننده است نه تو. با احتیاط صورتم را بوسید . پوستم با اشک چشماش آشنا شد . دستی به صورتش کشیدم و مهربانی بیشتری تو صدام ریختم :

ــ دیگه گریه نکن دوستم ؛ حالا که حالت خوبه برو به بقیه کمک کن .

ــ پس تو چی؟

ــ کاری برای من از تو ساخته نیست . باید منتظر اورژانش بمونم . هنوز اونقدر دکتر نشدی که استخون منو جا بندازی !

از لحن شوخم لبخندی نیم بند زد و از جاش بلند شد :

ــ می رم دنبال چیزی بگردم دستت رو باهاش آتل ببندیم . او که رفت چشمام را از درد بستم . نفسم به شماره افتاده بود و آرنجم به شدت ذوق ذوق می کرد و در میان حد فاصل دو استخوان جدا شده ، گویا گلوله ای آتش روشن بود که مرا تا سر حد مرگ می سوزاند . کسی کنارم نشست ؛ چشم که گشودم امیرعلی با همان جدیت و اخم های گره خورده

کنارم اسکان گرفته بود . بی مقدمه گفت :

ــ روسری و شال اضافه داری ؟ به کوله پشتی ام که زیر پام بود اشاره کردم :

ــ تو کوله ام هست . دست پیش برد و زیپ کوله را باز کرد و زیر لب با اجازه ای گفت که لبخند به لبم آورد . بعد از جستجویی سریع یک شال پیدا کرد . کوله را سر جاش گذاشت و از دست مانی شی ای را گرفت . به دقت به شی پلاستیکی که توپ های برجسته داشت و رنگش قرمز بود، نگاه کردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com