#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_418

شمس نفس راحتی کشید و راست ایستاد :

ــ من باید برم به بقیه هم سر بزنم. بچه ها حالا که مشکلی ندارین بیاین کمک من . اگه بتونین یه چیز سفت و محکم پیدا کنین و دست خانم تنها رو آتل ببندین خیلی خوب می شه، دردش هم

آروم تر می شه . دوباره بهم نگاه کرد و با مهربانی خاصی گفت :

ــ قوی باش و تحملش کن، می دونم از پس اش بر می یای !

از لحن پر عطوفت اش و نگاه پر حرفش به ناگاه گُر گرفتم و سرم پایین افتاد . صدای به هم

سابیده شدن دندان های امیرعلی را می شنیدم و دلم بیشتر به تک و تا می افتاد . شمس ازمان رد شد تا به باقی بچه ها که هنوز صدای گریه و بعضا داد و فریادشان به راه بود، سر بزند . فاطمه

رو بهم گفت :

ــ می رم به بچه ها کمک کنم ؛ شایدم چیزی برای دست تو گیر آوردم .

ــ برو عزیزم ، من خوبم . امیرعلی بلند شد و ارغوان جاش را گرفت و با محبت دستم را فشرد. مانی رفت و امیرعلی با نگاهی گذرا بهم گفت :

ــ الان بر می گردم .

توجه اش برام عجیب و حیرت آور بود . این نگاه آشفته امکان نداشت فقط نگران و دلواپس صیدش باشد . ارغوان با فین فین دماغش گفت :


romangram.com | @romangram_com