#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_417
ــ مطمئنی در رفته ؟
امیرعلی این بار منتظر جواب من شد:
ــ بله مطمئنم .
چشماش پر از حس همدردی شد :
ــ باید دردش رو تحمل کنی ؛ تلفن ها آنتن ندارن ، درهای اتوبوس هم به طور خودکار قفل شدن . باید اول درها رو باز کنیم و بریم لب جاده تا بتونیم با اورژانس و آتشنشانی تماس بگیریم .
می تونی تحمل کنی ؟
ــ مگه چاره ى دیگه ای هم دارم ؟
آهی از سینه ى امیرعلی خارج شد که نگام را بی قرار به سویش کشاند . مستقیم بهم می نگریست و توی چشماش دردی جانکاه موج می زد . متوجه ى پیشانی اش شدم که زخمی شده بود و رد چند قطره خون روی صورتش خودنمایی می کرد. به یک باره خودم را و موقعیتمان را فراموش کردم و با نگرانی گفتم :
ــ سرت خونریزی داره !
توجه شمس به او جلب شد و به دقت صورتش را وارسی کرد. امیرعلی کلافه خودش را از دست او آزاد کرد و دستی به زخم اش کشید :
ــ چیز مهمی نیست ، من اصلا متوجه اش نشدم !
romangram.com | @romangram_com