#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_416
نگاش بالا آمد . طعنه ام پوزخندی به لباش نشاند :
ــ تو دیگه کی هستی دختر! داری از درد می میری و هنوز می تونی مزه بپرونی ؟! با اخم گفتم :
ــ مزه پرونی نبود ؛ سوالت بی مورد بود آقای دکتر آینده ! مانی در آن هاگیر واگیر به خنده افتاد و امیرعلی نگاه زهر آلودی بهش حواله کرد . عصبی رو به دخترها گفت :
ــ روسری اضافه دارین ؟ فاطمه زود از میان کوله اش روسری آورد و به دست امیرعلی داد. بهم نزدیک تر شد و با همان صورت خشک روسری را دور سرم نگه داشت و دستو ر داد :
ــ دستت رو بردار. ناخداگاه اطاعت کردم . نفسم در سینه گره خورده بود . اجازه ى هر گونه عکس العملی را ازم گرفته بود. با آرامش و دقت روسری را روی زخم سرم بست و بعد از مکثی کوتاه که برام به
مثال ساعتی گذشت ، ازم فاصله گرفت .صدای شمس که بالای سرمان آمده بود، ما را از آن حال خارج کرد :
ــ بچه ها حالتون خوبه؟ جاییتون زخمی نشده؟ مانی که انگار خونسردتر از همه به نظر می رسید گزارش داد :
ــ همگی خوبیم استاد ، اما خانم تنها آسیب دیدن . نگاش عجولانه بهم دوخته شد و با لحنی مضطرب پرسید:
ــ خانم تنها کجاتون آسیب دیده ؟ امیرعلی با فکی قفل شده جای من جواب داد:
ــ سرشون شکسته و استخون آرنج دست راستشون در رفته !
نگاه شمس آشفته شد و خودش را بیشتر به جلو کشید :
romangram.com | @romangram_com