#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_415
دستم را به سمت دستمال دراز کرد م و بی رمق گفتم :
ــ خودم می تونم . امیرعلی بعد از نگاه کشداری عقب کشید و نفس حبس شده در گلوم آزاد شد. با نگرانی به سمت صندلی فاطمه خم شدم و صداش کردم :
ــ فاطمه ، فاطمه جان خوبی ؟ فاطمه که تا این لحظه درگیر رسیدگی به بغل دستی اش بود، به سمتمان آمد و گفت :
ــ من خوبم بچه ها، شما آسیبی ندیدین ؟
ارغوان بلند شد و او را بغل کرد و اشک ریزان گفت :
ــ خداروشکر که خوبی ! من نه ولی نورا سرش شکسته ! هنوز هیچ کدام متوجه استخوان در رفته ى دستم نشده بودند . ارغوان به سمتم هجوم آورد تا بغلم
کند، به تندی گفتم :
ــ نه بهم نزدیک نشو! از حرکتم به شدت جا خورد و با حیرت نگام کرد . نگاه های بقیه هم بهم دوخته شد:
ــ استخون آرنجم در رفته! صدای جیغ ارغوان و فاطمه همزمان بلند شد و امیرعلی با شتاب ارغوان را کنار زد و خودش جای او نشست . صورتش به شدت جدی بود و عضلاتش به هم پیچ خورده بود. با صدایی دو رگه پرسید :
ــ کدوم دستتِ ؟
ــ قاعدتا این دستم که دستمال رو نگه داشته ، نیست !
romangram.com | @romangram_com