#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_414

ــ سرت داره خون می یاد ! خدای من نورا ، واقعا خوبی ؟ به زحمت توانستم جوابش را بدهم ؛ حینی که از شدت درد دندان هام را به هم می سابیدم گفتم :

ــ خوبم ، چرا زیر گوشم جیغ می زنی ؟

بلافاصله به گریه افتاد . قبل از اینکه بتوانم آرامش کنم ، امیرعلی به همراه نیما مثل عجل معلق

بالای سرمان آمدند . سراسیمگی و اضطراب از صورت هایشان پیدا بود . صدای امیرعلی با

نگرانی بی شائبه ای در آن بلبشو گوشم را نوازش کرد :

ــ چشم سیاه حالت خوبه؟ نگام به چشمان آشفته و به خون نشسته اش افتاد و با بی حالی سری تکان دادم. ارغوان با گریه گفت :

ــ کجات خوبه! سرش زخمی شده داره خون می یاد !

امیرعلی او را کنار زد. بیشتر بهم نزدیک شد ؛ به دقت به صورتم نگاه کرد و بعد از جیبش دستمالی در آورد و روی زخم شقیقه ام گذاشت و فشارش داد. درد به دلم چنگ زد. صورتم را بهم فشردم و آرام آخی گفتم . صدای نفس هاش تند بود و عطر دل انگیزش داشت از آن فاصله ى نزدیک دلم را به صلابه می کشید. مانی با آرامش بیشتری ارغوان را معاینه کرد و نفس راحتی کشید :

ــ خدا رو شکر شما آسیبی ندیدین !

ارغوان با همان شدت گریه گفت :

ــ من تقریبا افتادم روی نورا ، واسه همین سرش به شدت بیشتری خورد به شیشه . همش تقصیر منه ! فاطمه ، فاطمه کجاست ؟


romangram.com | @romangram_com