#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_413
ــ داری چه غلطی می کنی مرتیکه ! ماشین رو نگه دار، این بچه ها دست ما امانتن !
راننده با خشم بیشتری گفت :
ــ ترمز بریدم! چطوری ماشین رو نگه دارم !
ترس و وحشت بیشتری بر جمع مستولی گشت و صدای فریاد ها بیشتر شد.لحظات نفس گیر و کشداری گذشت . بلاتکلیفی ، ترس ، وحشت حس های آن لحظات عذاب آور بود . بالاخره بعد از حدود ده دقیقه ى طولانی و پر التهاب در آن تاریکی محض ، اتوبوس با شدت هر چه تمام تر به صخره ای اثابت کرد و بعد از تکان شدیدی چپه شد و دوباره سر جاش بازگشت وبعد از چند
بار تلو خوردن ، عاقبت سر جاش ثابت ایستاد . صدای جیغ و داد و گریه از هر سو شنیده می شد .
سرم به شدت با شیشه اصابت کرد و دست راستم محکم به بدنه ى اتوبوس خورد و صدای در رفتن استخوان آرنجم به وضوح به گوشم رسید و درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد. سرم گیج می رفت و سردی و لجزی خون را روی شقیقه ام احساس کردم . چشمام را بستم و دوباره باز کردم تا کم کم
قدرت دیدم بازگشت . با دست چپ محکم دست راستم را نگه داشتم تا تکان نخورد ؛ هر تکان کوچک اش درد را به جانم می ریخت . صدای گریه و دود و خاکی که در فضا پراکنده بود، صحنه ى غم انگیزی را به نمایش گذاشته بود. ارغوان با لحنی دلواپس پرسید :
ــ نورا ، نورا خوبی ؟
بهش نگاه کردم و سری جنباندم . تاریک بود و بجز چراغ های زرد و کوچک سقف هیچ
روشنایی دیگری نبود .
ارغوان جیغی کشید وبا صدایی وحشت زده گفت :
romangram.com | @romangram_com