#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_412
هر کدام برای تشکر زیر لب جمله ای گفتیم . نگاه مانی بیشتر روی ارغوان مانور می داد و انگار ارغوان هم این را حس کرده بود که سرش پایین بود و لُپ هاش گل انداخته بود. تعجبم از دیدن
رنگ صورتش نگذاشت به امیرعلی نگاه کنم؛ اما سنگینی نگاش را روی خودم حس می کردم. بالاخره طلسم را شکسته بود و باز داشت نگاهم می کرد و این دل دیوانه ام ، به شدت راضی و
خوشحال در سینه بوم بوم می کرد. از کنارشان که رد می شدیم آهسته گفت :
ــ چادر بهت می یاد چشم سیاه !
دلم در سینه لرزید و پاهام شل شد . برای لحظه ای ایستادم و رایحه ی ادکلنش را به ریه هام فرستادم . باورش برام سخت بود که تا این حد بیچاره ى او شده بودم . ارغوان دستم را کشید و
با سستی باهاشان همراه شدم . بعد از خرید و چرخ زدن در بازار ، سر ساعت مقرر کنار اتوبوس رفتیم و سوار شدیم. با یک تاخیر یک ربعه بالاخره به سمت تهران حرکت کردیم .
ساعتی از حرکت گذشته بود . سکوت محضی در فضا حکم می راند. گردش فشرده ى دو روزه
همه را خسته کرده بود و بچه ها بیشتر در حال خودشان فرو رفته بودند . بعضی ها خواب بودند
و سر بعضی دیگر در گوشی هایشان فرو رفته بود . چشمام به شدت خسته بود . نگاه کردن به جاده ى تاریک و وهم آلود ، به این خستگی دامن می زد. ارغوان خوابیده بود؛ شب زنده داری شب گذشته یار غارم را از پا انداخته بود. راننده به سرعت می راند و گویا برای رسیدن خیلی عجله داشت . شمس چندین بار از جا بلند شد و بهش تذکر داد ؛ اما او عین خیالش نبود و پایش را بیشتر روی پدال گاز می فشرد . ترس به دلم افتاد و نگام به جاده خیره شد .خط های وسط جاده با سرعت سرسام آوری از یکدیگر سبقت می گرفتند و از نظرم محو می شدند. دلم به آشوب کشیده شد. اتوبوس از روی سرعت گیر بزرگی رد شد و تکان شدیدی خورد ، که باعث شد چند نفر از دخترها جیغ بکشند و پسرها به اعتراض بیا فتند ، اما باز راننده اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد . چشمان ارغوان باز شد و راست سر جاش نشست :
ــ این چه طرز رانندگیه آخه ؟ مگه داره سر می بره ؟! ــ نمی دونم ، دلم به شور افتاده . شمس چند بار رفته بهش تذکر داده اما اون بازم کار خودشو می کنه .
در میان صحبت و ابراز نگرانیمان به ناگاه اتوبوس از مسیر اصلی منحرف شد و در میان تاریکی و زمین های بایر و بی آب و علف جاده قم پیش رفت؛ تکان های شدید اتوبوس ما را به این سو و آنسو می کشاند و صدای جیغ از هر سمت به گوش می رسید. محکم سر جامان نشستیم و با تمام قدرتمان پشتی صندلی جلویی را در میان پنجه هامان می فشردیم . وضعیت به شدت بحرانی و نگران کننده بود. دلم در سینه تند تند می کوبید و همه ى وجودم از ترس به خود می لرزید. صدای عصبانی شمس که مخاطب اش راننده ى عجول و کله شق بود، به گوشمان خورد :
romangram.com | @romangram_com