#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_411
حوالی ساعت پنج به قم رسیدیم. دیدن گنبد و گلدسته های بارگاه حضرت معصومه ،
بغض را به گلوم نشاند و در دل از نبودن مامان گلی و نیما در کنارم مویه کردم .ماشین که نگه داشت پیاده شدیم. شمس همان جا کنار ماشین گفت :
ــ تا ساعت 8 فرصت دارین زیارت و خرید کنین؛ سر ساعت اینجا باشین تا به موقع به تهران برسیم. دانشجوها متفرق شدند و دسته دسته به سویی رفتند. چادر گلدار مامان گلی را از کوله در آوردم و به سر کشیدم . ارغوان هم چادری مانند چادر من به سر کشید و به سمت ورودی حرم رفتیم .
از یکی از درها عبور کردیم و وارد صحن و سرای حضرت معصومه شدیم. هوای خنک به پوست صورتمان خورد و بوی عطر گلاب در فضا آکنده شد . صدای همهمه در بارگاه پخش
می شد وحس و حالی عجیب به وجودمان سرازیر می کرد . چلچراغ های بزرگ و روشن ، به آیینه کاری های زیبا و هنر دست ایرانی جلا می بخشید و به زیبایی هر چه تمام تر در معرض دیدمان بود. حال و هوای درون صحن خیلی خاص بود ؛ هر کس در احوالات خودش سیر می کرد .
از شبستان امام خمینی گذشتیم و به قسمت زنانه رفتیم . شلوغی و همهمه بغض را بیشتر به گلوم دعوت می کرد. بچه ها به دور از شوخی های همیشگی، هر کدام در خود فرو رفته بودند. چشمم که به ضریح افتاد، حالم به شدت منقلب و دگرگون شد ؛ اما باز اشکام سرازیر نشد. چهره ى مامان گلی جلوی چشام زنده شد و در دل گفتم :
ــ سلام خانم ، اولین باره می یام پابوستون؛ فقط یه چیز می خوام ، اونم سلامتی مامان گلیه .
برام حفظش کن که اگه نباشه دیگه نورایی هم باقی نمی مونه. صدای گریه ى بی پروای فاطمه نگام را به سویش کشاند و آه حسرت را از سینه ام خارج کرد. چشم های ارغوان هم اشکی بود . این فقط من بودم که چشمه ى اشکم خشکیده بود و دلم مانند یک دُمل چرکی نه می ترکید و از آن وضع خفقان آور رهایم می کرد و نه التیام می یافت . از بس غم و غصه هام را نباریده بودم و روی هم درونش تلنبار کرده بودم .
بچه ها دل سیر گریه کردند و من جاش نماز خواندم . حسابی که دلمان سبک شد، عزم رفتن کردیم .
به شبستان که رسیدیم ، مانی و امیر علی جلوی رویمان سبز شدند .مانی با متانت گفت :
ــ سلام خانم ها ، زیارت قبول !
romangram.com | @romangram_com