#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_410

ــ سلام داداش ،کجا بودی تو؟ تموم باغ رو دنبالت گشتم .

امیرعلی با همان ژست و لباس دم صبح بالای سرمان ایستاده بود. بی توجه به من گفت:

ــ برای اینکه تو باغ نبودم؛ رفتم یه چرخی این اطراف زدم .پاشو بریم اونور .

به طور علنی بهم بی توجهی کرد و این در عین حالی که خواست خودم بود، به شدت مرا دلگیر کرد . بدون حتی نیم نگاهی ازم دور شد و آن سر میز نشست و مشغول صحبت با مانی شد. تمام وجودم به دردی نا آشنا نشست و دلم به هم پیچ خورد. بی محلی امیرعلی بدون اینکه بدانم

به شدت زخم به دلم می گذاشت و من از این حس قوی در حیرت بودم. با آمدن بچه ها مجبور شدم از آن حال و هوا بکنم و توجهم را به آنها معطوف کنم . تمام طول مدت صرف صبحانه

گاه و بیگاه نگام به سمت اش سرک می کشید و در کمال حیرتم او حتی برای لحظه ای نگام

نکرد و سوزش دلم را بیشتر کرد.

وسایلمان را جمع کردیم و از آن بهشت کوچک رفتیم. اتوبوس بعد از طی مسافتی ما را کنار باغ گلی پیاده کرد . وارد باغ شدیم؛ گل های صورتی سرتا سر باغ را آذین بسته بودند و مراسم گلاب گیری به شیوه ى سنتی بر قرار بود . برای بار دوم به مراسم نگاه کردیم و لذت بردیم .

انبار گل ها را از نزدیک دیدیم ؛ در یک زیر زمین تاریک و بی پنجره ، گل ها را روی زمین پهن می کردند تا تازه بمانند . دیدن آنهمه گل یکجا ما را ذوق زده کرد و با خوشحالی با آن گل های زیبا عکس انداختیم . بوی عطر سحر انگیزشان تا مغز استخوان آدم می نشست و روح

و جسم را نئشه می کرد. مقصد بعدیمان قم بود. حوالی ظهر باز به کاشان رسیدیم و بعداز صرف ناهار در رستورانی سنتی به راهمان ادامه دادیم . تمام طول این مدت امیرعلی نادیده ام گرفت ؛ به طوری که کنجکاوی بچه ها را برانگیخت و آنها را وادار به اظهار نظر کرد . در

مقابلشان سکوت کردم و از درون تخریب شدم . به شدت از خودم برای داشتن این حس عصبانی بودم . چرا توجه او برام تا این حد مهم بود که حالا از بی اعتناییش در حال سوختن بودم و دلم به درد نشسته بود .


romangram.com | @romangram_com