#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_409
ــ از بعد شام یکهو حال و هواش عوض شد ؛ .خیلی عصبی و بی قرار بود گفتم شاید با شما
بحث اش شده و درگیری لفظی پیدا کردین .
ــ نخیر، بحثی بینمون پیش نیومد ! خیالتون تخت، من رفیق شفیقتون رو نیش نزدم! با خنده بهم چشم دوخت :
ــ منو ببخشین که اینو می گم ولی هیچ کس جز شما نمی تونه امیرعلی رو تا این حد از کوره
به در ببره !
ــ تقصیر خودشه ! اگه راحتم بذاره من مرض ندارم که باهاش تندی کنم ! سرش را به علامت موافقت تکان داد :
ــ می دونم ، چیزی که نمی دونم اینه که چرا نا امید نمی شه و راحتتون نمی ذاره ! ــ واقعا نمی دونین یا خودتون رو می زنین به اون راه ؟
لبخند زد :
ــ باز مچم رو گرفتین ! به شما دروغ نمی شه گفت! لحنش لبخند را به لبان منم میهمان کرد . صدای دلنواز و خش داری اجازه ى پاسخ گویی بهم نداد:
ــ صبح بخیر اخوی !
مانی به بالای سرش نگریست :
romangram.com | @romangram_com