#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_407
من و فاطمه به غرغر هاش خندیدیم. با دلسوزی گفتم :
ــ الهی من بگردم ! چقدر به بچه سخت گذشته ! فاطمه چیکارش کردی مگه دختر؟ فاطمه ریز خندید:
ــ دروغ می گه شیاد ! خودش تا صبح برام فک زدا ! چه مظلوم نمایی می کنه! از جام بلند شدم .صدای بچه ها از حیاط می آمد ام مانتون را برداشتم و در حال پوشیدنش گفتم :
ــ معلومه جفتتون فک زدین ! دیگه غُرهاش رو به جون من نزنین ؛ پاشین برین صبحونه بخوریم ،
ساعت ده حرکت داریم. فاطمه نامیل نشست و چنگی به موهاش زد. ارغوان با جفت پاهاش جفتکی حواله ى تشک کرد و خودش را به اعتراض تاب داد . با صدا بهش خندیدم که عصبانی شد و توی رختخواب نشست. قیافه اش به شدت بامزه شده بود. موهای بلوند طبیعی اش تا روی سرشانه هاش راپوشانده بود و نامرتب می نمود . چشم هاش نیمه باز بود و اخم هاش بد جور در هم پیچ خورده بود. خنده ى مرا که دید با حرص گفت :
ــ پاشو برو بیرون تا از دستت کفری نشدم! شالم را روی سر مرتب کردم و گفتم :
ــ خیله خب بابا ! حالا پاچه ام رو می گیره سر صبحی ! چه بدعنقی تو، من رفتم شما هم زود بیاین. فاطمه بران سر تکان داد و گفت :
ــ می خوای منو با این زبونم لال جونور تنها بذاری؟ ارغوان تشری بهش زد که جیغ فاطمه را در آورد . آنها را به حال خودشان رها کردم و از در بیرون رفتم . نسیم خنکی به صورتم خورد و نوازشش کرد. نفس عمیقی کشیدم ؛ بوی خوش آش در مشامم پیچید. از ایوان گذشتم و پا به باغ نهادم . مثل دیشب بساط صبحانه روی میز چوبی به پا بود. نیمی از بچه ها آمده بودند و نیمی دیگر هنوز غایب بودند . با اساتید سلام و احوالپرسی
کردم و روی یکی از صندلی ها نشستم . مانی آمد و درست کنارم نشست و با این حرکتش تعجبم
را بر انگیخت .
با استفهام نگاش کردم که گفت :
romangram.com | @romangram_com