#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_406

حرفام کفرش را در آورد . دستاش توی شلوارش مشت شده بود. این وقت صبح اینجا ، تنها با او ایستاده بودم ؛ کافی بود یکی ما را می دید و بعد بازار شایعه بود که داغ می شد . سکوتش این فرصت را بهم داد که به راه بیافتم . هنوز چند قدم برنداشته بودم که با لحن بی تابی گفت :

ــ با این حرفا نمی تونی منو از سر خودت وا کنی چشم سیاه ! من تو رو هرگز کنار نمی ذارم !

این یادت بمونه بی اراده به سمتش چرخیدم و نگاهامان به هم پیوند خورد ؛ ته نگاش پر از احساس بود. گیج و سر درگم بهش زل زده بودم و این سرگشتگی داشت نابودم می کرد. بی هیچ

لبخندی ازم رو برگرداند و قدم زنان و دست در جیب ، از میان راه باریک میان باغ دور شد. برای مدتی همان جا ماندم و به جاده خالی خیره شدم . چرا از درک نگاهش عاجز بودم .

بعد از نماز دیگر خوابم نبرد و فکرم درگیر امیرعلی و نگاه آخرش ماند. ساعت از هشت گذشته

بود که بالاخره بچه ها بیدار شدند . کنارشان دراز کشیده بودم ؛ نگاه فاطمه توی نگام افتاد و با لبخند و لودگی خاص خودش گفت :

ــ ای جانم ! این حوری بهشتی از کجا اومده صاف تو بغل من ؟! کاش هر صبح که بیدار می شم از این حوری ها ببینم !

بهش خندیدم و گفتم :

ــ ای زبون باز! پاشین دیگه چقدر می خوابین ؟

ارغوان غرغر کنان با چشمان بسته گفت :

ــ بله منم جای تو بودم سر شب می خوابیدم و یکی دیگه رو سپر بلای خودم می کردم ، همین قدر شاد و شنگول می زدم و این حرفا رو می گفتم . بزار دو دقیقه بکپیم ؛ این وروره جادو مگه گذاشت دو ساعت چشم رو هم بذارم !


romangram.com | @romangram_com