#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_405

ــ ترسوندیم !

صدای نفس هام منقطع بود :

ــ خیال ترسوندنت رو نداشتم؛ فکر کردم منو دیدی. از همون وقتی که اومدی رو اون نیمکت

نشسته بودم . به طرف نیمکتی اشاره کرد . دستم هنوز روی سینه ام بود و قلبم به دو منظور محکم در سینه می کوبید :

ــ ندیدمت ! وای خدا پسره به کل دیوونه است! حرفم براش گران آمد و خشم را به صورتش دواند:

ــ پس از نظرت من دیوونه ام درسته ؟ به خاطر دیوونگی ام همش نیش بهم می زنی و اخم تخمت به راهه؟ یا نه ، دنبال مردای سن دارتری ؟ مثلا استادی چیزی؟ لحن گزنده اش دلم را سوزاند و نگام را بهش ثابت کرد :

ــ معلوم هست چی داری می گی ؟

پوزخندی تحویلم داد و دستاش را توی جیب شلوار ورزشی اش گذاشت . به درختی تنومند تکیه زد وبه حرف آمد :

ــ از رفتارت چیزی بیشتر از این دستگیرم نشده . هر وقت که با شمس دیدمت خنده رو لبات

بوده ، هر وقت با من برخورد داری اخمه که روی پیشونیته ! تو بگو جای من بودی چی خیال می کردی؟ از نگاه مستقیمش دلم به لرزه در آمد. شور و حال چشماش ای کاش که واقعیت داشت :

ــ لازم نمی دونم در مورد روابطم به تو یکی توضیح بدم. با هر کی صلاح بدونم می خندم و به هر کی هم دلم بخواد کم محلی می کنم . خوشت نمی یاد؟ دوسنداری ؟تو هم کم محلی کن ! برو دنبال یکی دیگه که تا تو رو دید دهن اش اندازه ى غار به خنده وا شه !


romangram.com | @romangram_com