#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_404
ــ باشه دخترم انقدر التماس نکن ؛ دلم رو ریش کردی، بخواب شبت بخیر. ارغوان جورت
رو می کشه !
ارغوان دراز کشید و گفت :
ــ ولش کن بذار بخوابه ، من تا هر وقت بگی باهات بیدار می مونم. فاطمه به سمت او چرخید و من در میان پچ پچ های آرامشان تسلیم خواب شدم .
طبق عادت هر روز موقع نماز صبح به صورت خودکار بیدار شدم .بچه ها خواب بودند .
توی رختخواب نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم .5 ساعت خواب بهم حسابی انرژی داده بود. آنقدر خسته بودم که حتی زمزمه های بچه ها را هم حس نکردم . صدای نفس های منظم فاطمه
مانعم شد تا برای نماز بیدارش کنم . می دانستم خیلی کم خوابیده است . بلند شدم موهام را بستم و مانتو و روسری پوشیدم و آهسته به باغ رفتم. هوا هنوز تاریک بود اما باغ با نور چراغ ها روشن بود . به سمت سرویس ها رفتم ؛ بعداز قضای حاجت و وضو ساختن بیرون آمدم .
هوا گرگ و میش شده بود. نگام به آسمان بود که صدای گوشنوازی گفت :
ــ این وقت صبح اینجا چیکار می کنی چشم سیاه ؟
دلم از ترس در سینه فرو ریخت . .تکان سختی خوردم و بی اختیار یک قدم عقب رفتم . نگام که به نگاهش رسید با وحشت گفتم:
romangram.com | @romangram_com