#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_403

مدل خیلی کوتاه بزنم سرم سبک شه. زود به جوش آمد و با اخم گفت :

ــ تو بیخود می کنی ! اگه یه سانتشم کوتاه کنی با خشم من طرفی ! بهش خندیدم و بالشتم را روی تشک گذاشتم و دراز کشیدم :

ــ آخیش کمرم داشت می شکست ؛ خیلی روز خوبی بود ولی خیلی هم خسته شدم. شب بخیر بچه ها. ارغوان که تا به این لحظه فقط نظاره گر ما بود گفت :

ــ تو فکر کردی این می ذاره ما امشب بخوابیم ؟ چه خوش خیال و ساده ای هستی !

چشمام را بستم و گفتم :

ــ کاری به من نداشته باشین ، بذارین بکپم ! ناسلامتی تولدمه ها !

فاطمه کنارم دراز کشید و با خنده گفت :

ــ گذشت عزیزم ، یک ربع پیش تولدت بود ! دیگه روزت تموم شد. امشب اینجا کسی حق خواب نداره ؛ مگه چند شب پیش می یاد با هم باشیم ؟

ارغوان بلند شد و چراغ را خاموش کرد. نور از حیاط و از پشت پرده به درون اتاق می تابید. حس و حالم عالی بود. خسته بودم و واقعا به خواب نیاز داشتم .اتاق نیمه تاریک و رختخواب های تمیز میلم به خواب را افزون می کرد. یک وری دراز کشیدم و با لحن التماس آلودی گفتم :

ــ جون هر کی دوسداری امشب ازم بگذر ؛ خیلی خسته ام، باز از شنبه بی خوابیام شروع می شه. یه امشب بی دغدغه بذار بخوابم .

رنگ نگاه فاطمه در آن تاریکی عوض شد. دستی به موهام کشید و با مهربانی گفت :


romangram.com | @romangram_com