#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_402
نشسته و با چشمان بیرون زده از حدقه مرا می نگرد. با خوف گفتم :
ــ چی شده، چرا همچین شدی ؟ ارغوان به خنده افتاد :
ــ طفلک اولین باره موهای تو رو می بینه شوکه شده؛ نیست که همیشه آرزوی همچین موهایی داشته ! نگام دوباره به فاطمه افتاد . با لحن آرزومندی گفت :
ــ خدای من چه موهای قشنگی داری دختر! تو کجا این همه مو رو قایم می کنی ! منم از این
موها می خوام ! خنده ام گرفت . به کل یادش رفته بود مرا تحریم کرده است . از میان کوله ام بُرس را بیرون کشیدم و در حالی که مشغول شانه کردن موهام شدم گفتم :
ـــ تو هم موهای قشنگی داری ، چرا به چیزی که داری قانع نیستی؟ لب بر چید و با پدر کشتگی نگام کرد :
ــ بله برای تو که این موهای زیبا رو داری گفتن این حرفا آسونه !
ــ خدا به هر کسی مطابق شکل و شمایلش مو داده؛ من مطمئنم که موهای من اصلا به صورت تپل تو نمی یاد و بر عکس موهای فر خوشکل تو به صورت من نمی یاد. خودت رو تا به حال تو آیینه ندیدی حتما ، خیلی با این موها تو دل برو شدی . لباش کش آمد و کمی خودش را جمع و جور کرد. به نظر حرفام آرامش کرده بود اما باز با تخسی گفت :
ــ ولی بازم موهای تو خیلی وسوسه انگیزه! شانه را کنار گذاشتم و روی تشک رفتم :
ــ تو چه می دونی من چه گرفتاری باهاش دارم ؛ همین جمع کردنش زیر مقنعه اونم از صبح
تا شب مکافاتیه برام ! شستن اش رو که دیگه نگم ، خسته ام کرده خدایی . دلم می خواد برم یه
romangram.com | @romangram_com