#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_401

ــ نه موهای طبیعی خودمه، کجاش خوشکله آخه ! مثل سیم تلفن می مونه !

ارغوان از تشبیه اش خندید :

ــ دیوونه دارم جدی می گم ! فامیلای ما خدا تومن پول می دن برای اینکه موهاشونو اینطوری

کنن ، اونوقت تو مفت مجانی داری و ناشکری !

فاطمه به سمت رختخواب ها رفت و حینی که تشک ها را پهن می کرد گفت :

ــ ببخشیدا ولی فکر کنم عقل فامیلات پاره سنگ بر می داره ! من از خدام بود که موی صاف

داشته باشم. من عملا از گفتگویشان کنار گذاشته شده بودم . آشکارا نادیده ام می گرفتند . ترفند جدیدشان بود

تا شاید مرا به حرف بیاورند. من هم از خدا خواسته در سکوت لباسم را عوض کردم ؛ یک تاپ

زرد تنم بود با شلوار ورزشی مشکی . کش موهام را باز کردم و چنگی میانشان زدم ؛ آبشار

موهای صاف و حالت دارم دورم ریخت و تا روی کمرم رسید. پشت به بچه ها ایستاده بودم ،

به ناگاه صدای وای گفتن فاطمه مرا سراسیمه به سمت آنها چرخاند. دیدم فاطمه میان تشک ها


romangram.com | @romangram_com