#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_400

ــ وای سرم رفت فاطمه، وقتی شما اینطوری می گین از بقیه چه انتظاری دارم آخه ؟ زود موضع اش را عوض کرد :

ــ چی گفتم مگه دختر؟ ما رفیقیم یه شوخی می کنیم ، نباید جبهه بگیری! ارغوان به شانه ى او زد و با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت :

ــ حالا خیلی زوده این دختر هفت خط رو بشناسی ، با یه جمله کل نظرت رو عوض کرد. فاطمه جا خورد و نگاه موشکافانه ای بهم انداخت :

ــ داشتی یه دستی می زدی؟ از دیدن قیافه ى جدی اش خنده ام گرفت و به خنده افتادم. با غیظ به سمتم حمله ور شد و از بازوم نیشگونی گرفت و با حرص گفت :

ــ حقت بود ! بازوم را ماساژ دادم وبا اوقات تلخی گفتم :

ــ ای خدا حالا این کم بود این یکی هم اضافه شد ! ارغوان دست دور گردن او انداخت:

ــ بیا بریم محلش نذار! ازم جلو افتادند و من با بازوی دردناک و قلب دردناک ترم مظلومانه دنبالشان روان شدم .

******

فاطمه پرده ها را انداخت و مانتو و روسری اش را در آورد. تا به حال حتی یک تار از موهاش را ندیده بودم . هیکل تُپل مُپل سفیدش در میان تاپ مشکی حسابی ازمان دل می ربود. موهاش

تا زیر شانه بود ؛ فرهای ریز داشت ، به رنگ خرمایی روشن . ارغوان یه وجد آمد و گفت :

ــ موهات رو فر کردی ؟ چقدر خوشکله ! فاطمه کش موهاش را باز کرد و با ناخرسندی گفت :


romangram.com | @romangram_com