#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_399

با گفتن این حرف ازم دور شد . نگام به فاطمه و ارغوان افتاد؛ با لبخند و نگاه های پر معنی

به سویم می آمدند. پوفی کشیدم و در دل عزا گرفتم . می دانستم امشب از خواب خبری نیست و این دو موجود عجیب تا تخلیه ى اطلاعاتیم نکنند، دست بر دار نیستند . نگام به سمت امیرعلی

سرکی کشید ، آنجا نبود ؛ رفته بود اما هنوز تنم در اثر آتش نگاهش گرم بود و دلم بی تابانه در

سینه می زد .

ارغوان زیر گوشم گفت :





ــ طرف از این ور رفت، تو را چرا بابای اونور رو در آوردی؟ برگشتم طرفش و با اخم گفتم :

ــ باز افتادی به چرت و پرت گفتن؟ فاطمه جلوم گارد گرفت و طلبکارانه گفت :

ــ رو رو بنازم ای خدا ! تا مسئله ناموسی می شه خانم اخم تخم می کنه ؛ واسه استاد عنق مون

که خوب خنده و ریسه می رفتی و لبخند دلبرانه تحویل می دادی ! به ما که می رسه ابروهات می پیچه به هم ؟


romangram.com | @romangram_com