#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_398
ــ خب می تونی همه ى ماجرا رو بهم بگی تا منم بفهمم چرا یکهو مورد هجوم نگاه های زهر آلود این مرد جوان قرار گرفتم ؟ نگاهش را بهم دوخت . زیر آن نگاه نمی توانستم دروغ بگویم . امیرعلی هم چنان با نگاش
شراره های آتش به سمتمان پرتاب می کرد :
ــ راستش رو بخوایین خیلی پیچیده است ؛ خودمم درست نمی دونم هدف و خواسته اش چیه ، نمی تونم توضیحی در موردش بدم .
قدری سکوت کرد. بعد از جایش بلند شد. نگاش را ازامیرعلی گرفت و گفت :
ــ می تونم حدس بزنم قضیه از چه قراره ! من هم بلند شدم و رو به روش ایستادم :
ــ می شه به منم بگین؟ با لبخندی گرم و مشتاق گفت :
ــ اینو دیگه خودت باید حدس بزنی دختر خانم ! دوستات دارن میان ، منم دیگه باید برم .گفتگوی
خوبی بود. امیدوارم باز هم تکرار بشه و به حرف هام خوب فکر کنی. در ضمن جفت می دونیم که راز دارهای خوبی هستیم .
نتوانستم به این همه لطف و صداقت اش لبخند نزنم :
ــ حتما استاد، ممنون برای همه چیز! اخم کوچکی به ابرو نشاند:
ــ شبت بخیر ، زود بخواب که فردا یه روز طولانی دیگه در پیش داریم .
romangram.com | @romangram_com