#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_397
ــ حسودیم شد بهت ! سرم به سویش چرخید و نگام با نگاه مشتاقش تصادف کرد :
ــ قدرشون رو بدون ، داشتن همچین احساسی به خانواده خیلی دوستداشتنی و کمیاب شده .
ــ تنها چیزایی که تو این دنیا دارم و مال خودمن ، مامان گلی و نیمان . قدرشونو می دونم ؟ باید بگم بله خیلی زیاد !
ــ به نیما حسودیم می شه ! منم یه خواهر بزرگتر از خودم دارم ولی هیچ وقت اینجوری باهام
حرف نزده، بگو بخند نکرده؛ شاید علت عبوسی من همین باشه. تو کودکی و نوجوانی مثل یه آدم
بزرگ رفتار کردم و بزگ شدم . این چیزی بود که خانواده ام ازم می خواستن تا آبروی خاندان بزرگ شمس با سبکسری های من خدشه دار نشه .
باورم نمی شد با شمس ، بداخلاق ترین استاد دانشگاهمان نشسته بودیم و درد ودل می کردیم. از عجایب روزگار بود ، نبود ؟ نگام به ناگاه به روبه روم افتاد ؛ امیرعلی با نگاهی مستقیم و غضب آلود ما را زیر نظر داشت . دلم در سینه فرو ریخت . شمس که سکوتم را دید ، رد نگام را دنبال کرد و به امیرعلی رسید. صداش جدی شد:
ــ فکر می کنم در مورد رابطه ات با آقای تهرانی بهم دروغ گفتی !
نگام را به زحمت از امیرعلی کندم و به نگاه پر سوال و ظن شمس دادم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
ــ دروغ نگفتم اما می شه گفت کل ماجرا رو هم نگفتم .
لباش به لبخند از هم باز شد :
romangram.com | @romangram_com