#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_394
ــ بقیه چقدر در زندگیت مهم هستن ؟ کجای زندگیت بقیه به دادت می رسن که نظرشون برات انقدر اهمیت داره ؟ به نظر من تو بیش از اندازه غرور داری و خیال می کنی با دلسوزی دیگران این غرورته که پایمال می شه و تو از این احساس وحشت داری ! درست نمی گم ؟
نگام توی نگاش نشست. نمی دانستم چرا اینجا نشسته ام و دارم در مورد درونی ترین احساساتم با این استاد جوان حرف می زنم اما بی اراده گفتم :
ــ درسته ، من خیلی مغرورم و تحمل نگاه های دلسوزانه ى بقیه رو ندارم . اخم کرد و گفت :
ــ تو چی از بقیه کم داری که بخوان برات دلسوزی کنن ؟ تو از همه اشون جلو تری ! کدوم جوون
تو این دوره و زمونه کار می کنه ، تدریس می کنه تا پول در بیاره خرج خودش و بلکم خانواده اش رو در بیاره ؟ پسرهاش در می مونن چه برسه که تو یه دختری ! البته خدای نکرده نمی خوام توهینی
کنم ؛ منظورم حساسیت و جنس ظریف زنه . به وجود خودت افتخار کن دختر جان ! امثال تو خیلی تو جامعه کمه .غرور آدم با این چیزهای پیش و پا افتاده نمی شکنه ، اگه هم کسی ترحم می کنه
این دیگه مشکل خودشه ، قدرت فهم و درک خودش پایینه . تو نباید برای اظهار تاسف این جور آدم ها اذیت بشی. داشتم نگاهش می کردم. حرفاش روم اثر گذاشته بود و داشت دریچه ی دیگری به روم می گشود ، تا به حال به زندگیم از این دریچه نگاه نکرده بودم و به یکباره به نظرم آمد تا حدودی حق دارد؛ اما باز قسمت اعظمی از وجودم نمی خواست آن نگاه ها را ببیند . در همین حین صدای زنگ تلفنم بلند شد . گوشی را از جیبم بیرون آوردم که با لحن شوخی گفت :
ــ پس بالاخره نیازش احساس شد؟! لبخند زدم و گفتم :
ــ هدیه ى تولده ، واِلا من هنوزم باهاش مشکل دارم! بهم خندید :
ــ جواب بده ، حتما خانواده اتن. دکمه ى برقراری تماس را زدم :
ــ سلام مامان گلی جانم ، خوبی ؟
romangram.com | @romangram_com