#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_393
با اخم هایی در هم گفتم :
ــ پس الان شما همه چیز رو در مورد من می دونین .
برگشت و نگاهم کرد و خیلی جدی گفت :
ــ چرا دوستنداری کسی در موردت چیزی بفهمه؟ من هم نگاهش کردم . توی چشماش آن حس ترحم و دلسوزی که همیشه ازش می ترسیدم نبود. در واقع بجز یک علامت سوال بزرگ هیچ چیز دیگری نبود . سرم را چرخاندم و با لحن آرامی گفتم :
ــ دلم نمی خواد دیگران از زندگیم سر در بیارن و بعد که منو دیدن با انگشت به هم نشون بدن، که این دختره فلانه و بهمانه .
ــ مگه تو جرمی چیزی مرتکب شدی که هنوز من نمی دونم ؟
ــ نمی دونم، شاید فقیر بودن تو این جامعه یه جرم باشه ! شاید به سختی کار کردن برای در آوردن خرج تحصیل جرم باشه ! در اون صورت بله، من یه مجرمم !
صداش تحکم خاصی داشت ؛ نگام را به سمت خود کشید :
ــ اما من مثل تو فکر نمی کنم دختر خانم ، نه فقر جرمه و نه کار کردن ! با شناختی که ازت تو این مدت پیدا کردم تعجب می کنم که طرز نگاهت به این مسئله این طوری باشه! من دهها نفر دیگه رومی شناسم که مثل تو واسه خرج تحصیلشون کار می کنن ؛ کاری کاملا بی ربط با رشته ى تحصیلیشون و اصلا از این موضوع خجالت نمی کشن .هیچ اِبایی هم ندارن
و با افتخار این موضوع رو بین بقیه اعلام می کنن .حالا نمی فهمم تو چرا این رو قایم می کنی، در حالی که شرایطت انقدر سخته و شاگرد اول دانشکده هم می شی ، فقط باید باعث افتخار و مباهاتت باشه ! چند سال دیگه همه اتون دکتر می شین ولی اونی که با زحمت این عنوان رو به دست می یاره خیلی بیشتر از بقیه به چشم می یاد و به خودش می باله! ساکت که شد گفتم :
ــ همه مثل شما به قضیه نگاه نمی کنن . بی اعتنا گفت :
romangram.com | @romangram_com