#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_392

لبخند زد و من گفتم :

ــ خدای من ! شما دیگه از کجا اینو فهمیدین؟ با شیطنت پرسید:

ــ کسایی دیگه ای هم بودن که اینو فهمیده باشن ؟ رویم را برگرداندم و با یک نفس عمیق گفتم :

ــ بله و ممنون اما می شه بپرسم از کجا فهمیدین امروز تولدم بود ؟ برگی از روی زمین برداشت و توی دستاش چرخاند .از زیر چشم داشتم نگاش می کردم:

ــ خب اون اوایل که همش بینمون یه اتفاقایی پیش اومد، در موردت خیلی کنجکاو شدم و می دونی که من عضو هیئت مدیره و هیئت علمی دانشکده ام ، یه نگاه کوچیک به فرم پذیرشت انداختم .

برای یک لحظه کُپ کردم ، سر جام خشکم زد. قدرت هیچ واکنشی را نداشتم .این به این معنی بود

که حالا شمس از همه چیز زندگیم خبر دارد. حالا می فهمیدم که او از کجا در مورد کار کردنم می دانست .

ــ ناراحت شدی ؟ نگام متوجه اش شد. صورتم حتما در هم جمع شده بود که دوباره به حرف آمد :

ــ متاسفم ، نمی خواستم ناراحتت کنم .

ــ این کارتون درست نبود .

ــ می دونم، من ذاتا آدم کنجکاوی نیستم ، اما اعتراف می کنم در مورد تو کنجکاوم .


romangram.com | @romangram_com