#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_391

سویم می آید ؛ آمد و بی اجازه کنارم با فاصله نشست. به احترامش نیم خیز شدم :

ــ شب بخیر استاد.

ــ تنها نشستی، دوستات کجان ؟

ــ رفتن قدم بزنن.

ــ تو چرا نرفتی؟ شانه ای بالا انداختم و نگام را به دور دست ها دادم :

ــ حسش نبود. صدای خنده اش مرا واداشت بهش نظر بدوزم . الحق که با صورت خندان بسیار جذاب تر می نمود .



مستقیم نگام کرد و خنده اش به لبخندی عمیق تبدیل شد :

ــ شاید درست نباشه اینو بگم اما از صبح دارم با خودم کلنجار می رم ...

کمی مکث کرد و بعد ادامه داد :

ــ تولدت مبارک دختر خانم! به شدت جا خوردم ؛ خیلی بیشتر از زمانی که این جمله را از امیرعلی شنیدم. به تغییر حالتم


romangram.com | @romangram_com